دختر آهنین
دلنوشته های من ...
عکس ۳×۴
الان داشتم یه اکس دیت نگاه میکردم .دختره توی گوشی پسره چندین اسکرین شات از چت هاش با یه دختر دیگه دیده بود و یه جورایی فهمیده بود که پسره بهش خیانت کرده جواب پسره جالب بود میگفت منم مثل خیییلی از پسرا تو این جور مواقع گردن نمیگیرم!!!!یهو فلش بک زدم به ۸ سال پیش یه عکس ۳ در ۴ تو گوشیش دیدم که یادم نیست دقیقا چی گفت فقط یادمه خیییلی راحت باور کردم و الان متوجه شدم که عکس کی یود.....بد به حال نفر بعدی که بخواد با تو باشه و خدا رو شکر که ت
برچسب:
نویسنده: یونا رستمیان

کنترل هیجاناتم مخصوصا وقتی ناراحتم یا عصبانی هستم واقعا برام گاهی سخته.خیلی باید روی این مسئله کار کنم تا بیش ازین آسیب نبینم.گفت و گوی درونی رو باید به حداقل برسونم.چون وقتی اتفاقات بیرونی با گفت و گوی درونی همراه میشه اون اتفاق ها خیلی بدتر و تلخ تر از چیزی که واقعا هستند به نظرم میان و هیجانات به مراتب دردناک تری رو تجربه میکنم.
برچسب:
نویسنده: یونا رستمیان

نفرینت میکنم هم خودت هم هر کی دوست داری به درد لاعلاج دچار بشه.دلم نمیخواد بمیری به مرگت راضی نیستم.دوست دارم نفس کشیدنت زندگی کردنت هر لحظه هر ثانیه با درد باشه.با آرزوی مرگ از خدا خواستن باشه..ولی هی عمر کنی عمر کنی عمر کنی هی دردت بیشتر و بیشتر بشه...قلبم در حال ترکیدنه..سایه شوم بلایی که سرم اوردی هر لحظه تو زندگیم داره حس میشه.تا ابد..... خدایاااااا حق من این نبود
برچسب:
نویسنده: یونا رستمیان
حالا که به هدفم رسیدم اما انگار این قصه سر دراز داره...افکار نخوشایند من ترس احساسات بد ووووو دست از سرم بر نمیدارن.....انگار قرار نیست ارامشو بچشم هیچ وقت....
برچسب:
نویسنده: یونا رستمیان
ترس ترس و بازمترس...کی میشه ازین مرحله هم عبور کنم.....
برچسب:
نویسنده: یونا رستمیان
برچسب:
نویسنده: یونا رستمیان
برچسب:
نویسنده: یونا رستمیان
برچسب:
نویسنده: یونا رستمیان
برچسب:
نویسنده: یونا رستمیان
برچسب:
نویسنده: یونا رستمیان
برچسب:
نویسنده: یونا رستمیان
۲ هفته ست روی برنامه ای که برای خودم ریختم پایبندم و حس خیلی خیلی خیلی خوبی داره.برنامه ریزی حتی در حد چند تا کار ساده و پایبندی به انجام اونا،احساسات خیلی خوبی به آدم میده.ورزشم شروع کردم و حس و حالم خیلی بهتره شده.امیدوارم همین جوری حالم خوب بمونه.
برچسب:
نویسنده: یونا رستمیان
حس میکنم دارم دلزده و ناامید میشم.چشام دیگه باز نمیشه.خسته ام.احتیاج دارم چشامو ببندم بخوابم پاشم ببینم دنیا تموم شده.این زندگی خیلی به من بدهکاره.خیییییلی زیاد.
زورم نمیرسه دیگه.توانم همینه نمیکشم دیگه
برچسب:
نویسنده: یونا رستمیان