..وقتی فالوور هاتو نگاه کردم.... جالبه.. .حسای من هیچ وقت بهم دروغ نگفتن.. .اما هیچ وقت زیر
بار نمیرفتی.. ...اما با دیدن پیجت همه چیز برام روشن شد.. .همه چیز خیلی وقته تموم شده..
..خیلی وقته تو زندگیم نیستی ...اما هرازگاهی تو قلبم سر میزدی.... اما چند روزیه که هر وقت
یادت می افتم قفسه ی سینه ام درد میگیره.. ...از خدا دلگیرم که گذاشت تو زندگیم بیای ...کاش
زندگی دنده عقب داشت.. ...خدایاااااااا ناشکری نمیکنم میدونم خیلی ها مشکلات بدتر ازین دارن.
..اما دارن به زندگی ادامه میدن. ....اما دردی که تو سینه ام گذاشتی.. .امونم رو بریده... خسته ام.
. ..خیییبببییییییلی خیییبببییییییلی خیییبببییییییلی خیییبببییییییلی خسته... کاش یکی بیاد تو زندگیم
که اونقدر غرق خوشبختیم کنه.. که حتی لحظه ای این روزا یادم نیااااااد.. ....داغونم... ..داغووون.
..فالووش کردم تا بفهمم چیا رو لایک میکنه اما محافظ کار تر ازین حرفاس. ...و اصن لایک نمیکنه اما
زمان آن لاین شدنش رو میفهمم ....حتی الانم از شدت غصه قفسه ی سینه ام درد
گرفته..خدایاااااااا بسه دیگه تمومش کن این مصیبت رو. ....من دیگه توان ندارم.. بسمه. .....
برچسب:
نویسنده: یونا رستمیان