امروز داشتم فکر میکردم اگر اینجا که هستم زندگی نمیکردم..راحت تر با دردی که دارم کنار
میومدم...............از درودیوار این شهر ..از آدم هاش....بیزارم........از همشون فراری هستم..........تو
رو فراموش کردم تا حدودی..........اگر یه روز برگردی فقط به خاطر دردی که الان از نگاه مردم شهر
میکشم....نمیبخشمت...پس بخشیدنت منتفیه فقط کاش زودتز فراموشت کنم و یکی بیاد تو زندگیم
که اونقدر خوشبختم کنه که همه این روزای سخت رو تا ابد فراموش کنم...........فکر نکن یه روز ذلم
تنگ میشه......نه دردی که کشیدم از من یه دختر دیکه ساخته......تو نمیتونی سر سوزن از دردی
که کشیدم رو جبران کنی ....هر چند از رو پروفایلات معلومه هنوز حق به جانبی...........اما بالاخره
میرسه روزی که پشیمون میشی و میخوای برگردی ...اما دیگه جایی تو قلبم نداری....نه تنها اون
موقع...که الانم دیگه جایی توقلبم نداری......دردم عمیقه عمیق...............میدونم تا الان هنوز منو
مقصر میدونی مهم نیست...روزی به خودت میای که دیگه خیییییلی دیره...خیییلی...........
برچسب:
نویسنده: یونا رستمیان