امروز روز بدی بود خبر بدی بهم رسید انکار همین دیروز بود تو عروسی
دیده بودمش البته جزییات صوتش دقیق یادم نیست اما خب یادمه کی بود
قشنگ میرقصید خوش هیکل و خوش پوش بود اونموقع ها نامزد بود هنوز
عروسی نکرده بود....هییییییییییییی...توف به این زندگی......کی فکرشو
میکرد بیچاره تقریبا یکم قبل من عروسی کرده بود.. من مردم اما کسی
برام عزا داری نکرد..اما الان زیر خروار ها
خاکه...........واااااااای خدایا چقدر امروز زیر دوش گریه کردم...البته منم یه
تازه عروسم که مدت ها پیش کفن پوش شدم...اما...............خدابه
شوهرش صبر بده حالا باید جهاز تازه عروسش رو با کلی خاطره
برگردونه......جگرم سوخت...........قلبش درد گرفته بود...و بعد چند ساعت
تومسیر رفتن به تهران فوت شد به همین سادگی..........شنیدم میگفتن
مادر شوهرش قبل رفتنش موهاشو براش بافته بوده و پشت سرش بالش
گذاشته و بهش گفته فاطمه این بالش رو برام بیاری هااا.....هه...چقدر این
زندگی مسخره س....امروز تو اوج گریه هام که دیدم چقدر زندگی مسخره
س دستم رفت سمت گوشیم...اما بازم ....هییییییییی.....
اون منو کشت حتی به عزام هم ننشست....خسته م ...خدایا فقط ازت
میخوام یادش هم از فکرم بره...همین ...فراموشی مطلق بگیرم راجع به
اون...........خدایااااااااااا....راستی امروز عکس پروفایل عوض کرد...هه
وانمود میکنه عین خیالش نیست...اما هست....اونم نه به خاطر من...به
خاطر پولش حالش بده..........
برچسب:
نویسنده: یونا رستمیان