گذر زمان - تاریخ: 1402/9/3 ساعت: 9:06
دیگه دارم عادت میکنم .دوزش داره کم و کمتر میشه بهم فشار میاد ولی تحمل میکنم ببینم تا کجا میتونم
محدود به زمان - تاریخ: 1402/9/3 ساعت: 9:06
بلاخره یه روز یاد میگیری که هم کلمات هم احساساتت به آدم ها محدود به زمانن.زمانش که برسه اعتبارشون منقضی میشه.مثل تموم شدن بسته اینترنت مثل تموم شدن آب تو لیوان مثل علاقه ت به عروسک بازی تو بچگی و مثل هزاران چیز دیگه ...زمانش که تموم بشه اونا هم تموم میشن .به آدم ها حرفاشون احساساتی که یه زمانی بهت د...
من عصبانی هستم - تاریخ: 1402/9/3 ساعت: 9:06
بعد کلی خودخوری دوباره میخوام شروع کنم به نوشتن.چند روزیه خییلی حالم بده.ادم گیر آدمای عوضی بیفته زندگیش جهنم میشه.راستش من آدم این نیستم که کسی بهم بگه این کارو بکن اون کارو نکن.همه ی عمرم فراری بودم ازینکه کسی تو کارام دخالت کنه نظر مفت بده و در یک کلام زر مفت بزنه راجع بهم.!خیییلی دارم خودخوری می...
- تاریخ: 1402/8/3 ساعت: 9:30
وارد دنیای عجیبی شدم حس میکنم دیگه توان ادامه دادن ندارم.خیلی سخت تر از اون چیزیه که بتونم تحمل کنم ولی خب چاره ای نیست یه مدت باید دندون بذارم رو جگر.فقط کاش بنیه ی بدنی ببشتری داشتم الانم که مریض شدم و حالا حالاها باید این خستگی ها رو به جون بخرم .آینده نامعلومه و این منو بیشتر از همیشه میترسونه.ا...
عجیبه - تاریخ: 1402/8/3 ساعت: 9:30
دلیل این همه نوسان رو نمیفهمم.البته نوسان که نه.تغییر بی بازگشت...همش در حال تغییرم.علایقم و....احساساتم و..بی رحم شدم....این من نیستم ولی روز به روز دارم بی رحم تر میشم.تو برگشتی ولی حسی بهت ندارم منی که برا این روزا کلی دعا کردم که برگردی یا انتقام بگیرم یا ببخشمت...ولی الان سرد سردم....بهم گفتن ه...
مسایل حل شده! - تاریخ: 1402/7/25 ساعت: 10:50
برا ترمیم مشکلات عاطفی یه چیز خیلی مهم تر از گذرزمانه..اونم اینه که همزمان که درد میکشی با قلبت، ازمنطقت هم کار بکشی پا به پای دردی که داری میکشیباید خودتو قانع کنی و هیچ راهی برای برگشت تو ذهنتنذاری...که اگر غیر این باشه ...اگر حتی ۲۰ سال ازون دردبگذره یه آهنگ یا حتی یه ملاقات تصادفی با اون آدمزخمی...
گریه ی بی امون... - تاریخ: 1402/7/25 ساعت: 10:50
چند شبه تا سر حد مرگ هق هق میکنم .اونقدر شدید که بعدش گرسنه م میشه...صبرم داره لبریز میشه....خدایا اگر هستی خواستم بگم یه دست تکون بده برام بفهمم هستی!!!دیگههههه نمیکشمممممممممم.. + نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر ۱۴۰۲ ساعت 3:12 توسط مهرنوش  |  Adblock test (Why?)
دارم تموم میشم... - تاریخ: 1402/7/25 ساعت: 10:50
دارم تموم میشم ولی صدام در نمیاد ..یه شب میخوابم و دیگه صبح بیدار نمیشم...
ببدار نشووو - تاریخ: 1402/6/16 ساعت: 18:03
دوست دارم یه شب بخوابم و دیگه هیچ وقت بیدار نشم.خسته شدم از این همه تظاهر!!اینکه دختر قوی به نظر میام اینکه همه فکر میکنن همه چیزو فراموش کردم اینکه حالم روز به روز بدتر میشه ووووو از خود دردی که ولم نمیکنه به مراتب بیشتر داغونم میکنه!بابا منم آدمم اخه کدوم از شما میتونه یه ثانیه جای من باشه؟به خدا ...
نفرت - تاریخ: 1402/5/15 ساعت: 22:41
چرااین نفرت تمومی نداره! چرا هر چی بیشتر میگذره نفرتم بیشتر میشه؟ آخه چراااا؟چرا فراموش نمیشی؟ چرا تموم نمیشی؟ چرا باید باز سر راهم سبز بشی.....خدا نیست و نابودت کنه هم خودتو هم خونواده ی جنایتکارتو.. + نوشته شده در جمعه نهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 23:4 توسط مهرنوش  |  Adblock test (Why?)
ایمان و تمام! - تاریخ: 1402/5/15 ساعت: 22:41
تو شرایطی ام که تموم احساسات حل نشده ، علامت سوالا(که از اون قصه تلخ تو ذهنم مونده )دونه به دونه دارن حل میشن.با اینحال،اصلا آروم نیستم احساس گناه میکنم ازینکه کسی درگیرم شده که بهش حسی ندارم ، میبینم که داره اذیت میشه. و در عذابم .عجیبه چجوری بعضی آدم ها اینقدر راحته براشون نادیده گرفتن احساسات طرف...
آرزوی بدبختی - تاریخ: 1402/5/15 ساعت: 22:41
هیچ وقت تو زندگیم برای کسی آزروی بدبختی نکردم.حتی اون دختری که جلوی اون عوضی عشوه گری میکرد و الان عقد کرده.ولی امروز برای اولین بار تو زندگیم از ته ته ته ته ته قلبم آرزو میکنم بدبخت بشه یکی.کسی که حقش نیست حتی حیوانات نر هم بهش توجه کنن.چ برسه به اینکه یه مرد عاشقش بشه (البته از ذات کثیفش روحشم خبر...
نگو چرا؟؟ فقط بلند بگو آمین - تاریخ: 1402/1/7 ساعت: 16:59
بعد مدت ها امروز به طور عجیبی گریه کردم..گریه ها...یهو همه چی بهم ریخته...نمیدونم تا کی اینجوری میمونم ..ولی فقط میدونم هیچی مثل یه سری چیزا که الان میگم تا اتفاق نیفتن و به گوشم نرسن یا به چشمم نبینمشون من آروم نخواهم شد.۱.امیدوارم همه لحظه هاشون پر غم باشه۲.همیشه دعوا باشه ۳.هیچ وقت قدر سر سوزن حت...
عجیب.. - تاریخ: 1402/1/7 ساعت: 16:59
خبلی برام عجیب شده حس و حال آدم هایی که همو دوست دارند..نمیدونم چجوری منظورمو بگم..میدونی اون قدر خالی شدم از همه چیز اون قدر بی حس شدم که تصورشم نمیتونید بکنید از چی به چی تبدیل شدم.نه تنها نسبت به عشق ووعاشقی ، به همه چیز دیگه هم همین جور بی حس شدم.یه ربات تمام عیار.!!! از خودم میترسم ازین همه خال...
واپسین روزهای سال ۱۴۰۱ - تاریخ: 1402/1/7 ساعت: 16:59
روزای آخر ساله و امسال رو خیلی متفاوت تر از سال های پیش دارم تموم میکنم مسئولیت خونه تقرببا رو دوش من افتاده...و هر روز کلی کار باید انجام بدم .تو سالی که گذشت میشه گفت تقریبا از خودم راضی ام.هر چند اگر تنبلی نمیکردم بهتر هم میشد همه چی.ولی خب بهر حال راضی ام.تو سال جدید کلی برنامه جدید دارم که باید...
بازی برات دو سر باخت بود - تاریخ: 1401/12/10 ساعت: 14:11
حدودا چندین ماهه تو جمعی قرار گرفتم که به نظر خودم از لحاظ ظاهری خیلی ها به خاطر نداشتن حجاب از من سر ترنو من میون اون جمع بازم برات تکم.اینو خودت بهم نگفتی دختر ۱۴ ساله ام نیستم که اسیر خیال بافی باشم ووو..اینکه یه نفر همه جوره چشمش فقط دنبال تو باشه با اینکه خیلی ها بهترن از تو و هستن براش خیلی آس...
شراب - تاریخ: 1401/12/10 ساعت: 14:11
من تا حالا مشروب نخوردم.ولی چند وقت پیش یه جمله خوندم که با وجود اینکه تا الان مشروب نخوردم با گوشت و پوستم حسش کردم.جمله این بود....مهربونی کردن به آدم ها مثل دادن شراب بهشونه باید یکم یکم بهشون بدی بخورن تا سرحال شن و حال تو هم با خوش رفتاری اون ها باهات خوب شه.ولی امان از اون روزی که بی وقفه و پش...
وجود خدا - تاریخ: 1401/11/24 ساعت: 16:09
بارها و بارها و بارها خدا تو جاهایی که خطری برام وجود داشته بهم نشونه داده.و منو از اون خطر نجات داده..اما اینکه یه مشت آدم احمق منو نسبت به همه چیز بدبین کردن ....خیلی بده! خدایا شکرت که همیشه حواست بهم هست ولی مدت هاست من بهت بدبین شدم اما بازم پشتتو بهم نکردی..امروز بازم وجود خودتو بهم یاد آوری ک...
بی تفاوتی - تاریخ: 1401/11/24 ساعت: 16:09
اینکه متوجه بشی طرف مقابلت شیشه خرده داره خیلی سخته.البته همه آدم ها تا حدودی بدجنسی های مختص به خودشونو دارن.ولی اینکه بتونی با این روی سکه شون هم یه جوریایی تا کنی خیییلی کار سختیه.دیروز یه سری اتفاق ها افتاد که واقعا برام سنگین بود ولی باید یاد بگیرم آدم ها رو با بد و خوبشون داشته باشم به شرطی که...
نوسان - تاریخ: 1401/11/24 ساعت: 16:09
اینکه گاهی پشت سر هم حالم بد میشه و دوست دارم بیام اینجا و گاهی اصن با وجود حال بدم حوصله ندارم حس و حالمو اینحا بنویسم،نمیدونم تا چه حدش طبیعیه.فقط میخوام بگم کاش روزی برسه به اون چیزی که الان دارم براش میحنگم رسیده باشم .و وقتی برای ناله کردن اینجا برام نمونه.